خرید بک لینک

مهم نیست چه کسی بیشتر از همه مرا دوست دارد، مهم نیست چه کسی تو را... مهم آن است که آدم ها همدیگر را آن گونه که خودشان در خلوت و تنهایی خودشان دوست دارند و میگویند" یکی باشد که اینطور و آن طور دوستم داشته باشد." دوست داشته باشند... آن وقت حرف هم را بهتر میفهمند، به درک بهتری از هم میرسند و شاید گاهی از رفاقت ها و دوستی ها که بگذریم به روابطی از نوع دیگر هم برسیم و چیزی تحت عنوان "عشق" را یافتیم.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بیاموز

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت ! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند وزندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند ... هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خودغافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

به زندگی عادت نباید کرد، زندگی را باید مزه مزه کرد، چه تلخش که مزهاش طعم شربت سینه میدهد و چه شیرینش که طعمش مزه خوش نارنگی به وقت پاییز را میدهد. به گمانم بدتر از این نیست که آنقدر گرفتار عادات زندگی و روزمرگی بشوی که یادت رفته باشد که "عادت" لذت را از آدمی دریغ میکند. باید آنقدر توان داشت که از هرچه وابستهات کند به تکرار دل کند ودنبال کشف لحظات جدید بدون تکرار لحظات گذشته بود...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

خرمالو را دیده ای؟ اگر نرسیده باشد طعم گسش برایت بدترین مزه ایست که میتواند حالت را حتی به هم بزند، زیادی که برسد اما له میشود و خوردنش خالی از لطف و لذت میشود. حکایت روابط ما آدم هاست، اگر نرسیده باشد، میوه اش هنوز کال باشد طعم نارسی و خام بودن دارد و اگر زیادی رسیده باشد، بی آن که جایگاه و رتبه و مقام آدم های مختلف در ان نامشخص باشد، طعم عادت و تکرار میدهد. باید مراقب بود که روابط نه آنقدر خام بماند که نرسیده مجبور بشوی تمامش کنی و نه آنقدر برسد که دستت به هیچ جایی بند نباشد الا یک طناب سست روی پلی معلق میان زمین و هوا.

برچسب: خرمالوی, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

آسان است برای منکه خیابان ها را تا کنمو در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنودآسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آوردآسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنمو روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رودآسان است یک چهچه گنجشک را ببافمو پیراهن خوابت کنمآسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگرددبرای من آسان است به نرمی آبها سخن بگویمو دل صخره را بشکافمآسان است ناممکن ها را ممکن شومو زمین در گوشم بگوید: "بس کن رفیق"اماآسان نیست که معنی مرگ را بدانموقتی تو به زندگی آری گفته ای ...

برچسب: لنگرودی, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

آدم ها عادت به خراب کردن محبتها دارند و اما این تو هستی که باید عشقت را نثار همه چیز و همه کس کنی، رها، آزاد، حتی اگر بالت را قیچی کردند باز هم پرواز را فراموش نکن ، در اوج باش همیشه...روزی روی این کره خاکی یک نفر به تو بال پرواز کردن دوباره میدهد، آنقدر که بر اوج کوهها و دشت ها نغمه پرواز سر بدهی.برگ ریزان پاییز را هرگز باور مکن، گمان مبر که همیشه برگریزان است، یک روز هم برگ برسر درخت میماند و سرسبزی و استواری درخت روزهای زندگی را بهاری میکنند. آدمها معنای دوست داشتن را لجنمال کرده اند، به گند کشیدهاند مفهوم به این زیبایی را، اما تو باورش داشته باش، درست مثل من.عشق چیزی فراتر از هورمونهاست، همانی که در امتداد زمان و در امتداد یک دوست داشتن طولانی به وجود میآید.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

قبل تر ها در فیسبوک پیجی داشتم به اسم ریزنویس که الان همچنان هست و اما فعالیتی ندارم. آن وقت ها روزانه پیام هایی از زندگی خیلی آدم ها به سمتم روانه میشد...پیام هایی که ریزنویس میخواند بی آن که هویت واقعیش را کسی بداند و سعی میکرد همدلی کند...جالب ترش آن بودکه خیلی ها فکر میکردند یک خانم عاقل و اما سن و سال دار پشت نوشته ها نشسته است که حداقل سنش 40 ساله است و اما من حتی از سن و سالم هم چیزی نمیگفتم...گاهی با خودم فکر میکردم شاید کسی از نوشته هایم اما بتواند متوجه شود چقدر هنوز خام و بی تجربه ام...این احساس من بود درست وقتی کمی بزرگتر شدم، نسبت به نوشته های قدیمیم...نه آن که الان خیلی پخته و باتجربه و زیادی عاقل شده باشم...اما فرقم به آن زمان آن شده که الان بی ادعاترین دخترم که دیگر فکر نمی ک

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

گاهی با خودم فکر میکنم که موفق ترین دختر در روابط عاطفی همان است که منطقش انقدر قوی باشد که از احساساتش تنها به عنوان ابزاری جهت دلبری وفریفت دیگران استفاده کند...آنقدری که هیچ گاه آنقدر احساساتش گل نکند که نتواند رها کند و هروقت اراده کرد در لحظه بتواند بگذارد وبگذرد، بی آن که حتی آب در دلش تکان بخورد... اما گاهی هم با خودم فکر میکنم رسالت آدم ها روی زمین عشق ورزیدن است، پس اگر قرار بر ان باشدکه احساسات نابت هم قلابی از آب در بیاید ، پس دیگر رسالتی نیست برگردن آدمی...هنوز هم نمیدانم کدام درست باشد، اما گاه آنقدر از حجم احساساتم، از واقعی بودنشان، از صداقت خود خسته میشوم که دلم میخواهد بذر احساس درونم از ریشه و بن نابود بشود.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

یادم میرود گاه که ارزش آدمی هر حرف های ناگفته اش است، که اگر حرفی از گنج نهان دلت بیرون آمد دیگر اسمش گنج نمیشود و میشود گندی که نمیشود جمعش کرد....باید تمرین کنم سکوت کردن را ...سکوتی در امتداد تمام عمرم...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

الاکلنگ را دیده ای اگر وزن طرفین هم سطح هم نباشد یکی میرود آن بالا در قله و آن یکی برای همیشه پایین می ماند. اگر یکی کمی از جایی که نشسته جلوتر آید ، تعادل را برهم میزند...راستش تمام روابط انسان ها مشمول قاعده الاکلنگ است که اگر یکی بیشتر جلوتر برود، تعادل چنان برهم میخورد که آزار و اذیت میبیند...همین است که تنهایی آدم ها مقدس ترین است همچون عشق...همین است که که همیشه میگویم نباید پاپتی پرید وسط تنهایی ادم ها، باید برایشان ارزش قایل شد...باید دوست داشت اما با فاصله، دور از چشم اما از جان و دل...حتی اگر جایی رابطه ای آغاز شد که میانه اش تعادلی برهم خورد، یکی بی تفاوت شد و عقب تر رفت، باید رها کرد...هنر است الاکلنگ سواری را در رابطه ات بلد باشی و بدانی کجا باید پیاده شوی، کجا سوار و کی باید به

برچسب: الاکلنگ, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

برای کسی که بازی کردن با کلمات تخصصش باشد، خود اهل نوشتن باشد، خودش بداند هر کلمه مفهومش چیست و برای کلمات هم انگار جان قایل باشد، سخت ترین وضعیت آن است که حالش خوب نباشد و کسی بخواهد با کلماتش بازی کند... میشود شطرنجی از کلمات که اگر طرف مقابلت خوب بلد نباشد بازی را، ماتش میکنی و حالت بدتر از حال قبلی میشود...برای کسی که بازی با کلمات را میداند، سخت ترین آن است که غصه ها بشوند سربازانی که با چند حرکت محدود ماتش میکنند و او با هرچه وزیر و قلعه و قشونت مقابلشان کم می آورد...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

حرف های آدم ها در لحظه معنا و مفهوم پیدا میکنند، که اگر حرفی زدی و فردایش بخواهی پسش بگیری انگار که آبی ریخته باشد را بخواهی از روی زمین جمع کنی... نمیشود آدم ها را ناراحت کرد، رنجاندشان و بعد هم منکر همه چیز شد...حال آدم ها در لحظه معنا و مفهوم دارد که اگر از لحظه اش گذشت هرچه بود ونبود را سخت میشود فراموش کرد و گذشت و گذر کرد...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

برای آدمی که همیشه و پیوسته سرش به کاری گرم بوده، سخت است نشستن و نگاه کردن...سخت است نشستن و هیچ کاری نکردن...برای آدم هایی که همیشه به امیدی رویاهایشان را گره زده اند به هم و برای باز کردن هرکدامشان به آینده دل بسته اند و تمام تلاششان را کرده اند، سخت است فرش دلشان خوش آب و رنگ نشود به رسیدن هایی که حالشان را خوب کند...اما گاهی لازم است، گاهی تمرین آرامش باید کرد، گاهی باید حواست باشد زندگی انقدر سخت نگیرد که رضایت داشتن را یادت برود، همش بروی پی ایده آل گراییت، پی کمال گرایی و انحصارطلبی و بدو بدو کردنت برای رسیدن هایی که صبوری میخواهد..که باید برایشان عجول نبود...شاید که موفقیت سهم کسانی باشد که صبورتر باشند، که به وقت خستگی کمی استراحت کنند و با امید بیشتر ادامه بدهند

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

مثل کسی که ناراحتت کند و رهایت کند به حال خودت تا تنها با خودت فکر کنی که چطور میشود یکی آنقدر بی معرفت شده باشد؟ شاید هم که از دوری زیاد یا نزدیکی زیاد است که این اتفاق می افتد... مثل دو ماشینی که اگر زیاد به هم نزدیک بشوند تصادف میکنند یا مثل فاصله خورشید از زمین که اگر از حدی بیشتر بشود همه چیز یخ میزند و اگر نزدیکتر شود میسوزاتد... رابطه آدم ها هم مشمول همین قانون است...اما زندگی به من یاد داده از هیچکس توقعی نداشته باشم، و هیچ چیز از هیچکس بعید نیست...

برچسب: ناراحتی, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

از یک جا به بعد روابط آدمی حرفی برای گفتن ندارد، چیزی نیست جز رانندگی در شب در یک جاده بی انتها با پیش زمینه ای از موسیقی متن شب... خبری از هیجان و شور کورکورانه آن ابتدای مسیرنیست اما احترام و درک متقابل هست، آنقدر اعتمادو علاقه ریشه دوانیده که هیچ تندبادی نتواند بیرونش بکشد. آن وقت اگر هنرمند باشی دچار تکرار ملال انگیز نمیشوی و عاشق شب باقی می مانی و تا خود صبح هم که باشد در جاده رابطه ات میرانی و لذت میبری و اگر ناشی باشی و دچار عادت بشوی، یک جا خوابت میبرد و رابطه به ته دره میرود، می میرد...از یک جا به بعد خود رابطه معضل نمیشود که تروتازه و پر شور و هیجان نگه داشتنش است که اهمیت پیدا میکند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

اعتقاد دارم به تعداد آدم های روی زمین سرنوشت برای تک تک آدم ها وجود داره.این که کدوم یکی رو انتخاب کنی با تو هست.از هرانسانی هم فقط یک نفر وجود داره پس نسخه یکسان پیچیدن واسه آدما مسخره ترین کاری هست که یه انسان میتونه بهش متوسل بشه.هر اتفاق یکسانی تو زندگی هرشخصی منجر به نتیجه یکسان نخواهد شد.اگراینجوری بود سنگ رو سنگ بند نمیشد و تعداد آدم های عاقل رو زمین هم بیشتر بود.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

مرزیست بین عشق و تنفر که کسی نمیتواند آن را تشخیص دهد...انگار عشق آدم ها را عوض کند، جوری که یک روز عاشقش باشی، روز دیگر انگار از روی بندی که راه می رفته ای ناگهان سقوط کنی و دیگر هیچ حسی نباشد جز درد و درد و درد...اما احساس بحثش جداست...آدم ها انگار ظرفیتی بی نهایت از احساس در وجودشان باشد که هرچقدر هم که قپی بیایند که دردشان گرفته است و دیگر عاشق نمیشوند اما باز هم یکی بیاید که غلغلکشان بدهد...یکی باشد که جوری احساسشان را باز بیدار کند که انگار تمام احساسات قبلی سوتفاهمی بیش نبوده باشد...آدم ها ظرفیتی بی نهایت ازاحساسات درون خودشان دارند و ای کاش خودشان با دست خودشان خرابش نکنند و قدرش را خوب بدانند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

باید آنقدر قوی و محکم بود، آنقدر مستقل و متکی به نفس که یک روز وقتی به تمام رویاها و اهدافی که میخواستی رسیده ای، دیگران به بودنشان در زندگیت حتی اگر کوتاه افتخار کنند...باید کاری کرد که اگر یک روز به عقب برگشتی و تمام آن آدم هایی که جاماندند از زندگیت یا جایشان گذشته ای را نگاه کردی، زیرلب با خودت بگویی ارزشش را داشت که زندگیم دچار حاشیه نشود...که درگیر ناراحتی ها و غصه ها نشدم...باید آنقدر مهربان وخوب بود که وقتی که رویاهایت محقق شدند، بدانی رسالتت را در زندگی خوب انجام داده ای و به نیکی از تو یاد میکنند و بعد سرت را بگذاری و راحت از این دنیا بگذری و بروی...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

وقتی قرار است آخر قهرت آشتی باشد، وقتی قرار است آخر ناراحتیت با خوبی و خوشی باشد پس باید تمام تلاشن آن باشد که مسلط باشی به خودت، با احترام کامل رفتار کنی و حرف هایی از دهانت بیرون نیاید که به عقب برگردی و بخواهی بگویی معذرت میخواهم...باید مراقب کلمات بود، مراقب دنیای آدم ها، مراقب احساساتشان تا یک روز چشم باز نکنی و خودت را میان یک عالم حس منفی ببینی که تمامشان حاصل رفتارهای نابجای خودت بوده است..

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

میدانی؟ مشکل جماعت ایرانی آن است جوگیرند...از سر احساساتشان تصمیم میگیرند، اعتمادی به هم ندارند و اما همیشه دنبال یک ناجی میگردند که نجاتشان بدهد ، بی آن که هیچ حس میهن پرستی درستی درون هیچ کداممان باشد...همین زلزله اخیر با تمام تلخی اش شده است یک سوژه برای نمونه...هر ایرانی شده است یک جیمزباند با یک شماره حسابی که میخواهد به زلزله زده ها کمک کند و زلزله زده های طفل معصومی که فکر میکردند دولت ناجی شان هست و خانه و زندگیشان روی سرشان خراب شد...زلزله زدگانی که اکنون بیشتر از هرچیز به احساس امنیت نیاز دارندو نه شوافی که هرایرانی کند و بلند شود و برود آن جا و بخواهد کمک هایش را به رخشان بکشد...کاش اعتماد به وحودمان بازگردد، کاش بدانیم که خودمان با تقویت میهن پرستیمان باید به داد خودمان برسیم، کا

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

اگرخیلی بخوایم دنبال معنی و هدف زندگی بگردیم راه به جایی نمی بریم و تهش به سرابی بیش نمی رسیم.زندگی رو فقط باید به عنوان یک واژه که از دید هرکس معناش متفاوت هست پذیرفت شایدم به عنوان یک اصل پذیرفتش و نه یک قضیه که میشه ثابتش کرد...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

گاهی با خودت فکر میکنی ای کاش ذره ای، فقط ذره ای از آینده ات خبرداشتی تا بتوانی با خیالی آسوده تر، با روحیه ای جنگنده تر و امیدوارتر از همیشه بر سر آرزوها و رویاهایت سماجت کنی اما انگار اینطور وقت ها یادت میرود که همین تویی که این آرزو را میکنی، هرکار راحتی در زندگیت آنقدر برایت پیش پاافتاده است که انگار قایقرانی باشد در یک دریاچه محدود و کوچک... حالا دیگر هروقت این فکر به سراغم می آید میدانم که من آدم آب های راکد یا جاری اما آرام نیستم، آدم موجم، آدم هیجان، چالش ، ماجراجویی های جدید و آدمی عاشق پیچیدگی های زندگی و البته عاشق آدم های جنگو و محکم و مستقلی که به من هم جرات و جسارت خطر کردن بیشتر را بدهند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

داشتیم بحث میکردیم، بر سر آرزوهای دیروزمان، رویاهای امروزمان، شمردن حسرت های حال حاضرمان. دیدم جایی میان دیروز گم میشوم اگر ادامه بدهم. گاهی رویای دیروزت فانتزی امروزت میشود، آنقدر دور و نزدیک به خیال که تصور میکنی دختربچه ای درونت هست که گاهی در زندگیت به جایت فقط آرزو میکند، بی قید، بی توجه و لاقیدتر از آن است که بادکنک خیالاتش را رها کند یا حتی گمان کند یک روز بادکنک میترکد و دیگر نداردش... بعضی رویاهای زندگی تنها یک فانتزی و خیال است، نه ضمانت واقعی شدنشان هست، نه تاب و توان رها شدنشان، دلیلی هستند برای لبخندت، برای بازی های کودکانه کودک درونت.

برچسب: رویاهای,کودکانه, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

یک جا هست در زندگی که فکرت به بن بست خورده است، دیواری بلند که تمام نردبان های عالم هم نتواند چاره کار بشود که بتوانی پشت دیوار را لااقل نیم نگاهی کنی، یک نگاه به پشت سرت کافیست بدانی مسیری که آمده بودی اشتباه بوده، آنقدر زود متوجهش شده ای که کافیست چندقدم فکرت را به عقب برگردانی، در مسیر قرارش بدهی و تمام، خیالت راحت بشود که بن بستی نیست و اکنون در راهی روبه جلو ذر مسیری باز قدم میزنی.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

بی توجهی به کسی که دوستت دارد ... داستان مشابه زندگی خیلی از آدم ها و قضاوت هایی که ابتدا خود شخصی که عاشق است میکند و بعد هم دیگرانی که گمان میکنند هر که عاشق است باید آنقدر غرق محبت ومهربانی بشود که از عشق و عاشقی پشیمان نشود...اما زندگی به من یاد داد که روراست بودن از همه چیز بهتر است که اگر قرار است عشقی یک طرفه به نتیجه برسد همان بهتر که نرسد...که اگر قرار است یکی له شود تا دیگر غرق غرور و اطمینان و اعتمادبنفس بشود همان بهتر که این اتفاق نیافتد...که اگر رفاقت خوبی دارید که بی توجهی هم خرابش نمیکند و تنها یک رفاقت خوب است، لااقل به نام عشق و با وسط کشیدن پای عشق و عاشقی گند نزنید به همه چیز...عاشقی یک طرفه جاده ایست روبه مرگ که شاید اولش پراز هیجان و پیچ و خم و پستی و بلندی باشد که آن ر

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

چه احمقند آدم هایی که گمان میکنند آن دختر عاقل و دانایی که تمام دوستانش روی کمکش حساب میکنند و عقلش همیشه برای همه کار کرده است ، هیچ احساساتی ندارد...که هیچ میلی به عشقی پزاز گرما و شور و هیجان ندارد...که درونش آتشفشانی از مهر و عاطفه نیست برای کسی که نیست...گاه با خودم فکر میکنم آن که همیشه از بیرون دختری سرد که به همه چیز منطقی و عقلانی نگاه میکند و جز دوستان همسن وسالش همیشه دوستان بالاتر از سن و سال خودش روی عقلش حساب کرده اند گاهی به ضرر آدمی تمام میشود ...آن جا که کسی را پیدا نمیکنی تا خودت هم کمی از احساست بگویی، کمی دختر کوچولوی درونت را بیرون بریزی یا کمی از شعله آتش عشقی که درونت همیشه روشن بوده با پررویی و بدون شرم حرفی به میان آوری تا بقیه هم بدانند پرهستی از عشق، از فانتزی ها

برچسب: کوچولوی, نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

گاهی با خودم فکر میکنم اگر همه آن چه که در زندگی میبینم یک خواب باشد و یک روز بیدار شوم و تازه بفهمم زندگی آغاز شده چه؟ انگار اینطور باشد که هر صبح که از خواب بیدار میشوی نقشت را تن کنی و بازیگر نقش اول زندگی بشوی که معلوم نیست ته آن چه برایت خواب دیده... هرچه هست و نیست گاهی دلم از زندگی میگیرد و دلم میخواهد لحظاتش واقعا خوابی بیش نباشند... یک خواب بد که بیدار شوم از آن و باز دریچه هایی از نور و روشناییش به رویم باز شود...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

مواقعی هست در زندگی خودت هم درست نمیدونی چت هست.نه این که غمگین باشی، نه...نه که شاد باشی اونم نه. فقط خالی هستی.اگر بخوای به این لحظات از عمرت طعمی نسبت بدی شاید طعم شکلات تلخ بده. هم شکلاته و هم تلخه! این جور وقتاست که برات حرف زدن هم مشکل میشه، چون از اساس خودت هم اصلا نمیدونی تو این ذهن خالیت چه خبر شده که اینجوری ساکتت کرده.لحظات کوتاهی هست، گذراست...نه که دایمی باشه...ولی میون همین لحظه هات هست که حس میکنی داری گم میشی، کم کم اگر ادامه پیدا کنه خودت رو میون یه عالمه خیال پیدا میکنی که حتی نمیتونی تفکیکشون کنی از هم، انگار ذهنت یه کلاف سردرگمی شده باشه، که درست عین همون شالگردنی که گربه همسایه یه سرشو گرفت و کشید و شالگردن کاملا کاموایی شد رشته رشته ولی نه سرش مشخص، نه تهش...یه وقتایی آ

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

میدانی ، همه چیز در زندگی مشمول گذر زمان است و این میان آن کسی برنده است که صبورتر است...تمام کارها و تلاش هایش را کرده و نتیجه را به زمان واگذار کرده است...کسی که بی توقع ترین است و میداند که زندگی گاهی هیچ چیز برای بخشیدن به تو باقی نمیگذارد و این ناعادلانه ترین اتفاق زندگیست...در زندگی زیاد به بن بست میرسی، زیاد مهربانی میکنی و نامهربانی می بینی، زیاد تلاش میکنی و اما شکست میخوری و باکله زمین میخوری...زیاد پیش می آید که دلت میگیرد و به زمین و زمان بدبین و بدگمان میشوی...اما این میان اگر صبور نباشی، اگر بی توقع نباشی نسبت به دیگرانت، اگر بخواهی با خودت لج کنی، زندگی انگار سخت تر میگیرد...درست شبیه وقتی می ماند که یک دیوانه سنگی به تو پرتاب کرده است و تو به جای فرار یا بی تفاوت نشان دادن خو

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 9:19

صفحه بندی